سيد محمد باقر برقعى
21
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آب از سرم گذشت و خزان شد بهار عمر * شرم از حضور دارم و پنهان چرا كنم شد نامهام سياه به زنگار معصيت * بگذر كه اعتراف گنه بىريا كنم گيرم كه از عذاب گناهم تو بگذرى * خود را چهسان ز شرم گناهم رها كنم « خادم » بريز اشك ندامت به دامنم * تا چارهء گناه به اشكى روا كنم شمس غدير از فرط شادى بلبل شوريده غوغا مىكند * در گلشن صدق و صفا گلبرگ پروا مىكند بر روى گل از خوبى و زيبائى و لطف و صفا * باد صبا صورتگرى با نقش زيبا مىكند شبنم به روى برگ گل بخشد صفاى ديگرى * آلاله را خونين جگر در دشت و صحرا مىكند از عطر ياس و ياسمن عنبر فشان گردد چمن * بر قامت سرو سهى بلبل تماشا مىكند غرق مسرت مىشود روى زمين باد صبا * از تار موى سوسن و سنبل گره وا مىكند بشنو سرود تهنيت از بلبل شيدا صفت * ياد از دم جانپرور گرم مسيحا مىكند ارض و سما در قالب گردون نمىگنجد ز شوق * گوهرفشانىها صدف از ژرف دريا مىكند چون روز نو روز و مه ذىحجه روز هيجده * مهر ولايت از غدير خم تجلّى مىكند نازل شود تا آيهء بلّغ به ختم المرسلين * بحر كرامت چون على دُردانه پيدا مىكند حجّاج را از پيش و پس گرد آورد آنجا نبى * خود از جهاز اشتران منبر مهيّا مىكند تا مىكند ختم رسل بر روى آن منبر جلوس * مولا على را از ميان بگرفته بالا مىكند گويد كه هركس را منم مولا على مولاى اوست * حكم ولايت را در آن پايانه امضا مىكند تاج ولايت را نهد بر تارك سلطان دين * از بهر آن حضرت يكى خرگاه بر پا مىكند اوّل كسى باشد كه او گويد به مولا تهنيت * فرمان ايزد را به صد تجليل اجرا مىكند دارم عجب از فرقهء باطل كه با اين انتصاب * چون آن ولايت را چنان بىوقفه حاشا مىكند رأى عوام الناس را رُجحان دهد بر حكم حق * قانون ديگر ضد اين تاكيد افشا مىكند بهر مقام و منصب ناچيز اين دنياى دون * حكم الهى را بَدَل با رأى شورا مىكند اليوم اكملت لكم حكمى است از سوى خدا * خود را به كيتى ناقض اين حكم ، رسوا مىكند